دیا لوگ با خدا - درجه یک
X
تبلیغات
رایتل
دیا لوگ با خدا
خدایا...تو این دل رو ساختی اما دلی رو واسش نساختی...میخواستی که فقط خودت صاحبش باشی...باشه...قبوله...کی بهتر از تو...؟توی این مدت خیلی ها اومدن توی زندگیم و رفتن...اما یه جورایی همشون یه رهگذر بودن...یه نفر رو گذاشتی برام که باید بزرگش کنم...باید باعث رشدش باشم...باید بهش محبت کنم...ریششو کاشتی توی دلم و گفتی با جویبار چشات سیرابش کن...گفتی با بذر محبتی که کاشتم تو دلت از محبت سیرابش کن...من این کار رو کردم...5 ساله که هر چی داشتم و نداشتم ریختم به پاش...بزرگش کردم...خیلی بزرگ...سیراب شده از محبت...اونقدی که دیگه یادش نیست من کی بودم براش...فراموش کرده...خیلی باهاش حرف زدم...اما هیچ فایده ای نداره...یکی دو روزی خوب میشه و بازم میشه همون آدم فبلی و همه چیز یادش میره...خدایا...تا کی این روزای سخت ادامه داره...من توانم داره تموم میشه ... دیگه از خودم هیچی نمونده...یه عهدی بستم باهاش و نمی تونم بشکونمش...خدایا...خسته ام...اون قدر از خودم گذشتم در برابرش که دیگه وقتی میخوام یه ذره برم جلو نمیتونه ببینه...5 ساله که دارم سر جام درجا میزنم و میخوام که اون پیشرفت کنه و واسه خودش کسی بشه...اما اون دیگه این چیزا یادش نیست...نمیخواد انگاری من پیشرفت کنم...دیگه اونی که باید مواظب همه چیز باشه منم...نه اون...اونیکه شده مرد زندگیمون منم...جای همه چیز عوض شده...جای همه چیز...هر جا که خواست رفتم باهاش...همه زندگیمو فدا کردم براش...واسه اینکه غرورش صدمه ای نخوره همیشه همه چیز و من به گردن گرفتم...کلی دروغ گفتم به همه...اینکه راضیم...اما کی میدونه خدا جز تو که من راضی نیستم...واقعا راضی نیستم...اما بازم چیزی نمیگم...صدام در نمیاد...فقط به خاطر تو...گفتی بهم که باید بزرگش کنی و به اوج برسونیش...اما من چی ...خودم این وسط چی میشم...؟هیچ وقت برام " من " مهم نبوده...اما دیگه واقعا کم آوردم...دیگه نمیدونم باید چی کار کنم...کاش همون وقتی که میخواست با فرشته بره ...رفته بود...شاید من زیادی گذاشتم براش...شاید نباید این همه فنا میکردم خودم رو...شاید همه این مشکلاتی که دارم خودم مقصرشونم...اما خدا...این کسیه که تو آفریدی...خودت این دل رو گذاشتی تو سینم...خودت گفتی اینجوری باید باشی...خودت اسمم رو گذاشتی عاطفه...خدایا...من دیگه این عاطفه رو نمیخوام...این عاطفه ی خسته ی بی حوصله ی افسرده...روز به روز داره برق چشاش کم میشه...روز به روز داره کمرش خم تر میشه زیر بار مشکلات...زیر بار بی مهری ها...خدایا...شکسته ام...میفهمی...؟من هیچکسو نمیخوام جز خود تو رو...من رو ببر پیش خودت...بسمه دیگه هر چی پیش این آدمات بودم...بسمه هر چی توی این دنیات بودم...بسمه...
انجمن‌های وب‌زیست - لینک باکس تمام اتوماتیک وب‌زیست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو